بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
گل دخترم سپیده
گل دخترم سپیده
14
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

چند شب پیش  به مناسبت میلاد حضرت فاطمه (س) و روز زن و مادر در رزدانس(اقامتگاه) جشن خوبی گرفتن برای ما که دور از خونواده ایم این جشن ها خیلی خوبه چون دور هم جمع می شیم و یه صفایی داره مخصوصا بچه ها  اگه بدونن چنین برنامه ای هست از چند روز قبل برنامه ریزی می کنن

 دخملی ما هم وقتی بچه ها رو می بینه سر از پا نمی شناسه چنان ذوقی می کنه دنبال اونا بدو بدو می کنه اسم چنتا شون هم یاد گرفته و صداشون می کنه هر کاری کردیم که ازش عکس بگیرم نشد یعنی یه جا بند نمی شد حسابی بازی کرد طوری که تارسیدیم خونه خوابش برد

 سپیده خانم لباس خوشگلشو پوشیده میخادبره جشن(مامانی کدوم گل سر رو بزنم)

 بابایی زود باش عکس بگیر داره دیرمون میشه

 همسری ، روز مادر زحمت کشیدن و دسته گل زیبایی برای من و یکی برای سپیده اورده بود اما سپیده هردوی اونا رو می خواست(آخه من قبول ندارم دسته گل مامانی ازمال من بزر گتره)

 مامانی زود باش بذار تو گلدون تا پژمرده نشن




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
13
تاريخ : جمعه 22 ارديبهشت 1391 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

 

باز از چمن داور، یک غنچه نمایان شد 

از یمن قدوم او عالم همه بستان شد


برخیز نما شادی، ایام سرور آمد

چون باز دری بر خلق از روضه ی رضوان شد

 


سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان بر همه زنان عالم مبارک باد . . . 

 

مادر خوبم نمی دانم چه برات بنویسم فقط اینو بدون که خیلی دلم برات تنگ شده و از راه دور بردستانت بوسه میزنم

ازخداون بزرگ می خوام که یاریم کند تا مادری مهربان برای دخترم سپیده و همسر خوبی برای مرد زندگیم  باشم

 

 




بازدید : 6 مرتبه | موضوع :
12
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

هفته گذشته وزیر امور خارجه کشورمون یعنی دکتر صالحی در کشور تونس حضور داشتند. یک شب هم با ایرانیان مقیم این کشور دیدار داشتند. ما هم به اتفاق سپیده در این دیدار و بعدش ضیافت شام حضور پیدا کردیم. این برنامه زیاد طول نکشید چرا که آقای وزیر و هیئت همراه ایشون همون شب باید به ایران برمی گشتند. در ابتدا ما خانما با خانم آقای وزیر یه نشست و گپ و گفت صمیمی داشتیم. خانم آقای وزیر میخواست با سپیده سلام کنه و انو ببوسه ولی سپیده مثل همیشه غریبی کردو خانم وزیر به شوخی گفتن این دخترخانم ما چه بد اخلاقهلبخند

بعد هم که آقای وزیر حضور پیدا کردند و بعد همه دور هم جمع شدیم و بعد از صحبت های وزیر محترم و سفیر کشورمون در کشور تونس برای صرف شام رفتیم.شام هم یه غذای تونسی بود.

البته سپیده به جای سر میز نشستن و شام خوردن کلی با بچه بدو بدو کرد

جمعه شب هم رفتیم کنسرت سامی یوسف. سالن ورزشی بزرگی که تقریبا مملو از جمعیت بود.شاید سپیده جون تا حالا این همه جمعیت رو یک جا ندیده بود و فضای تقریبا تاریک و صدای موسیقی بلند براش تازگی داشت. در ابتدا یخورده می ترسید و خودشو تو بغلم انداخته بود . ولی بعد کم کم جو گیر شد و حالا بیا بگیرش. جمعیت دست می زدند و سپیده هم دست می زد و هم بپر بپر می کرد. همه میگن و خیلی جاها شنیدم که سامی یوسف اصالتا ایرانیه و ما از اول برنامه هر چی فیلم گرفتیم که شاید یه تیگه فارسی بخونه ولی همش انگلیسی، فرانسوی ، عربی و حتی به سبک هندی هم خوند اما دریغ از چندتا کلمه فارسی. در کل کنسرت بسیار خوبی بود . و ما بیشتر قسمت هایی که در باره پیامبر می خوند رو متوجه می شدیم.

 




بازدید : 12 مرتبه | موضوع :
11
تاريخ : سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

 

سلام دوستان عزیز و باوفا که در این مدت ما رو  از یاد نبردید و بهمون سر می زدید

 سال نو مبارک  البته  ببخشید که با تاخیر  تبریک می گم حتما می گین  میذاشتی سال  بعد اون وقت تبریگ می گفتی نیشخندامیدوارم که سال خوبی برای همه بابا و مامانای عزیز و گل های زندگیمون باشه وخونواده های ایرانی همیشه خوش وخرم باشن

آره میدونم که خیلی دیر اومدم  راستش  بعد از اینکه از ایران برگشتیم نمی دونم چرا  یه کم بی حوصله شده بودم و هی امروز و فردا میکردم تا اینکه امروز تصمیم گرفتم با کامپیوتر آشتی کنم

خوب دوستان  از اومدنمون به ایران بگم که  تا چشم رو هم گذاشتیم تموم شد خیلی خوشحال بودم از اینکه در کنار خونوادم دور سفره هفت سین نشستم و خدا می دونه که چقدر از دیدن دوباره خونوادم  به  وجد اومده  بودم  

اما  سپیده  خانم  حسابی  غریبی می کرد و پیش  هیچ  کس  نمی رفت  تا کسی  هم نزدیکش  می شد  باداد  می گفت  نکن  و  خونواده ها  هم  که  دلشون براش تنگ شده بود و می خواستن بوسش کنن دخملی راضی نمی شد و ناز می کرد فقط از یه چیز خیلی روی خوش نشون می داد واون هم پله ها بود که اگه یه لحظه ازش غافل می شدیم می دیدیم رفته بالا و چه ذوقی می کرد و دو روزی هم تب کرد و بهونه گیری می کرد بیشتر هم بخاطر واکسن ١٨ ما هگیش بودکه اونجا براش زدیم

ما یه دو هفته ای اونجا بودیم و می خواستیم از این دو هفته کمال استفاد رو ببریم ولی باز هم موفق نشدیم همه دوستان و آشنایان رو ببینیم و یه روز قبل از سیزده از ایران حرکت کردیم صبح سیزده به در هم به تونس رسیدیم

اینم چندتا عکس از سپیده

                          هر کاری می کردیم که کمربند ببنده راضی نمی شد همش باهاش ور می رفت می خواست باز و بسته کنه

 

موقع اوج گرفتن هواپیما سپیده تازه بازیش گرفته بود و به پشت سری ها دالی می کرد

 

 

فرودگاه هر آباد که رسیدیم دخترعموهاش هم بودن. زینب سادات و زهراسادات اونا هم از قم قصد رفتن به جنوب داشتن که او قسمت از مسیر با هم همسفر بودیم. توی فرودگاه مهر آباد سپیده ودختر عموهاش یه جا بند نمی شدن همش بدو بدو می کردن(زینب تو بگو ٣ ٢ ١ تا ما بدوییم)

اینم فرودگاه عسلویه که سپیده از هواپیماه تا سالن پیاده میاد (آخیش بالاخره رسیدیم خستم شد همش یه جا نشستم یه کم پیاده روی کنم)

سپیده با اسباب بازی هاش توی خونه ایرانمون

 

سپده و آیدا(دختر خاله)مشغول خاک بازی (مامان آیدا قاشق بهم نمیده)

اگه میذاشتیمش تاشب هم دوست داشت تاب بازی کنه(خوب شما تو تونس منو نمی برین تاب بازی)

 

اینجا هم که داره  تو خیاطی کمک عمهش می کنه(عمه به شرطی کمک می کنم که در صد منو بیشتر باشه خوب باید خرجمو مدتی که تو ابران هستم دربیارم مگه نه مامان)


عمه باید اینجوری متر بگیری فکر کنم پارچش برای مانتو کم باشه نه




بازدید : 22 مرتبه | موضوع :
10
تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

خبرخبرمیخایم بیایم ایران

آره درست دیدید برای تعطیلات عید میخایم بیایم ایران اینقد خوشحالم بعد از شش ماه خونوادهامون می بینیم هرچند مدتش کمه شاید یه ده روزی بشه ولی همین خدا روشکر و یه کم از دلتنگی هامون کم میشه

این روزا مشغول خرید سوغاتی و عیدی برای ایرانیم نمیشه دست خالی رفت دیگه مخصوصا برای بچه ها البته اگه سپیده جون بذاره هر وقت میریم فروشگاه همش دنبالشیم که دست به چیزی نزنه یا باید تو اتاق پرو دنبالش بگردیم یا اینکه بچه ها رو دور خویش جمع می کنه یه بار هم همسری صدام زد گفت بیا ببین سپیده رو ببین رفتم دیدم پیش چند تا خانم و ایساده و چنان دست تکون میده به حساب اینکه داشت براشون حرف میزد اونا هم که چنان ذوق کرده بودن و خوششون آومده بود و می گفتن اسمش چیه ولی تلفظ سپیده براشون سخت بود و ما معنی اسم سپیده رو بهشون می گفتیم

الّبته با یه بد شانسی هم مواجه شدیم ، دو شب پیش داشتیم می رفتیم فروشگاه وسط راه ماشینمون دچار مشکل شد و خاموش شد و دیگه مجبور شدیم زنگ بزنیم به تامینات یا همون بیمه خودمون و ماشین رو تا در خونه حمل کردن و من وسپیده با یکی از همکارن همسری زحمت کشیدن و به خونه رسوندن و الان همسری ماشین بردن نمایندگی برای تعمیر خداکنه زود تعمیر بشه چون کلی از خریدام مونده

تا یادم نرفته بگم تاریخ پروازمون جمعه شب ساعت 2 و به وقت تهران فکر کنم4 و نیم بشه راستشو بخاین از پرواز در شب یه کم استرس دارم از بس مستند سقوط هواپیماها رو دیدم . خوب بگذریم هرچه خدا بخاد.بعدش دوباره بعد از ظهر برای عسلویه بلیط داریم که عموی سپیده زحمت رزرو رو کشیدن اونا هم ساکن قم هستن و برای عید باما میان بوشهر(کنگان)

 اگه دوست دارین عکسارو ببینین برین ادامه مطلب



ادامه مطلب...

بازدید : 155 مرتبه | موضوع :
9
تاريخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

سلام به مامانا ونی نی های گل و گلاب

هر وقت میخام برم تو آشپزخونه میبینم سپیده بدو بدو زودتر از من به آشپزخونه رسیده چون اگه پاش به آشپزخونه برسه و ببینه من درحال آشپزی یا هم زدن چیزی هستم اون هم گیر میده که بغلش کنم که ببینه دارم چه کار می کنم این روزا این کاراش برام عادی شده اگه لباسمو بکشه می فهمم منظورش چیه

ولی برای اولین بار که این کارو کرد نمی فهمیدم منظورش چیه همش لباسمو می کشید که بغلش کنم خوب منم همین کارو می کردم می دیدم نه این دختر این جوری راضی نمی شه هی همش اخم و قهر می کرد بعد دیدم ای کلک قاشقمو میخاد که غذا رو هم بزنه اگه بدونین که چقدر برای من وبابایش جالب بود و چقدر هم ذوق کردیم و باباییش زود رفت دوربین آورود تا از شیطنتش عکس بگیره تا وقتی بزرگ شد ببینه که برای خودش چه هنرمندی بوده                                            

چاره نداشتیم مجبور شدیم اونو بذاریم رو کابینت تا اینجوری راضیش کنیم و دست از سرمون برداره

         

اینجا دیگه هر چه بهش می گفتی بسه مگه راضی میشد و قاشقو ازش میگرفتیم که بیاریمش پایین اعتراضشو باداد زدن نشون میداد      




بازدید : 105 مرتبه | موضوع :
8
تاريخ : شنبه 29 بهمن 1390 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

روز یکشنبه بعداز ناهار به اتفاق یکی  همکاران همسری به منطقه ای به نام قمرت که در نزدیکی شهر تونس هست رفتیم اینجا مدرسه ها یکشنبه تعطیله این روز فرصت خوبیه که ازخونه بزنیم بیرون برای سپیده جون که بیشتر خوش میگذره چون این همکار دو پسر داره که سپیده اونا رو خیلی دوست داره البته اونا خیلی بزرگتر از سپیده هستن ولی همین هم برای سپیده  غنیمته 

این هم سپیده و امید که سپیده بهش میگه مومید .امیدجان کلاس اوله که امسال باسواد شده

  

بالاخره یه تخته سنگ پیداکردیم که سپیده خانم بشینه  ورفع خستگی کنه  

  

       

اینجاداره پرتقال تعارف بابا سعیدش می کنه از من گرفته به باباش می بخشه دختره دیگه هوای باباشو داره

 

این هم امیر جان وسپیده در حال دست زدن وشادی کردن هستن

اینم دو تصویر از منطقه قمرت

                                                           




بازدید : 111 مرتبه | موضوع :
7
تاريخ : سه شنبه 18 بهمن 1390 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

 

 

هر وقت می خواستیم مسواک بزنیم یااینکه اونوببریم حموم مسواکارو می دیدید اونارو می خواست حالا به یکی هم قانع نمی شد بخاطر همین تصمیم گر فتیم برای دختر گلمون یه مسواک خوشگل بخریم تا هم دست از سرمسواکای ما برداره نیشخندهم کم کم مسواک زدن را یاد بگیره هر چند که تا حالا فقط 8از مرواریدای قشنگش از صدف بیرون اومدن

  

   ا

الهی قربون مسواک زدنت برم که اینجاداری تی وی نگاه می کنی که بابا سعید ازت عکس گرفته اینقدر مسوا کشو دوست داشت که تا مدت ها هر جا می رفتیم باخودش می اورد

این هم یه نوع مسواک زدن سپیده دخترم فکر می کنه که باید از دو طرف مسواک زداشکال نداره مامانی اول راهی کم کم راه میفتی

سپیده جون میخاد از حالا مواظب دندوناش باشه تامثل مامانش پاش به دندون پزشک باز نشه چون چند روز گذشته چشمتون روز بد نبینه گرقتار دندون دردی شدم که مجبور شدم دکتر برم

ااینکه ایران ترمیم شده بود ولی نمی دونم چرااینجوری شدروز اولی که رفتیم سپیده خیلی خوب بادندون پزشک برخورد کرد حتی بااون هم دست داد اما همین که شروع به کار کرد زد زیر گریه دکتر باهاش شوخی وحرف می زد سپیده بیشتر گریه می کردنمی دونم ازدکتر ترسید یا از سرصدای دستگاهها جلسه دوم وسوم همین که از آسانسور بیرون میومیدیم دو هزاریش میوفتاد که کجا آومدیم وزود میومد توبغلم ماهم چاره  ای نداشتیم واون را هم باخودمون می بردیم چون پیش هیچ کسی نمی مونه از وقتی که امدیم اینجا بیشتر بهم وابسته شده.

راستی تایادم نرفته بگم که مسواکای ما همچنان از دست دخملی  در امان نیستن چون به غیر مسواک خودش مسواک ماهم میخادموقع مسواک زدن باید همه جای خونه رازیررو کنیم تامسواکمون پیدا کنیم   




بازدید : 99 مرتبه | موضوع :
6
تاريخ : يکشنبه 2 بهمن 1390 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

چند روز پیش به ایمیلم سر زدم دیدم از ایران چندتا عکس برام فرستاده شده وقتی باز کردم عکسای دخترای خواهرم بودن اولش باورم نشد بخاطر اینکه اونا خیلی بزرگ شده بودن یعنی از نظر من خیلی تغییر کرده بودن

ما تقریبا چهار ماه هست که اونا رو ندیدیم با خودم فکر کردم که بچه هامون چقد زود بزرگ می شن

اینم چند تا عکس از سپیده و الهه و الناز موقعی که ایران بودیم . اینجا سپیده یکسال داره ودخترخاله هاش یکماه از او کوچکترن

راستی اونا دو قلو هستن و ما تا موقعی که اونجا بودیم تشخیص نمی دادیم که کدومشون الهه هست و کدوم الناز تقریبا شبیه هم بودن

عکسای پایین عکس جدید دو قلوهای خاله صغری  الهه و الناز که تازه دستم رسیده و بیاد اون روزا عکس جدید سپیده جون رو هم کنارش گذاشتم

ماشالله  چقدر بزرگ و ناز شدن انشالله که سالهای سال در کنار هم  و با هم شاد و خوش باشن

تا یادم نرفته بگم که سپیده به تازگی یه پسر خاله هم گیرش اومده که عکسشو این  زیر گذاشتم.

خاله سمیه تولد محمدصادق مبااااااااااااارک




بازدید : 111 مرتبه | موضوع :
5
تاريخ : سه شنبه 27 دی 1390 | نویسنده : بابا و مامان سپیده

هفته ی گذشته ی به اتفاق ایرانیان هنر دوست به سالن بن رشیق پایتخت رفتیم. یکی از گروه های هنری کشور عزیزیمان در جشنواره قرطاج شرکت داشت و  در این سالن اجرای تئاتر و نمایش داشت. سپیده جون هم برای اولین بار بود که در چنین فضایی قرار می گرفت .


 

وقتی وارد سالن شدیم از اجرای نمایش چند دقیقه ای گذشته ای بود و به قسمت موسیقی و رقص محلی بود  و سالن کاملا تاریک بود و فقط صحنه ی نمایش قابل دیدن بود. حتما برای سپیده جون چنین فضا و محیطی خیلی تعجب برانگیز و جالب بود معلوم بود که پیش خودش فکر میکرد اینجا کجاست دیگه که بابا و مامان منو اوردن !!!!

چونکه فضا خیلی تاریک بود سپیده جون از من جدا نمیشد و حتی راضی نمیشد که بر روی صندلی جداگانه در کنارم بشینه البته حق داشت فضا مثل یه تاریکخونه بود و ما موفق نشدیم که از در داخل سالن از سپیده جون  عکس بگیریم.

ولی موفق شدیم دوتا عکس توی راهرو و ورودی سالن بگیریم. ولی سپیده جون توی این شلوغی یه جا بند نمیشد که به راحتی ازش عکس بگیریم

 

انصافا استقبال از این نمایش توسظ تونسی ها خیلی خوب بود و ما هم به عنوان یک ایرانی به خودمان می بالیدیم و از طرفی جمع شدن ایرانی ها و دیدن یک اجرای هنری ایرانی در خارج از کشور احساس بسیار خوب و شیرینی به آدم میده وشاید مقداری از دلتنگی هامون رو کم میکرد




بازدید : 97 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد